از سرم فکر و خیالت ناگهان افتاده استچای خوش عطری که دیگر از دهان افتاده استمن گذشتم از تو تا تنها
بمانی با خودتمثل تصویری که در آب روان افتاده استفکر کردی بی تو می میرم؟ نمردم، زنده امبرگ سبزی از لب سرد خزان افتاده استگفتگوها بود بین ما ... ولی این روزهاقصه دل کندنم برهر زبان افتاده استشاد باش و خوش بمان با
خودستایی های خودتشت رسوایی تو از آسمان افتاده استآرزو نوری قاب عکسی کهنه ام در گنجه...پیدا کن مرابر غبار صورتم دستی بکش؛ها کن مرااز تماشا کردن باران که لذت می بری...روبرویم ساعتی بنشین ،تماشا کن مرادستهایت زیر چانه خیره شو در چشم منبغض اگر کردی نترس و باز حاشا کن مراحاصل تفریقت از آغوش من گرچه غم استاز حواس جمع آن آغوش منها کن مرابه همان تنهایی ام بسپار.... بعد از سالهایک صدا می آید از گنجه....که پیدا کن مراسید مهدی ابوالقاسمی و دلیل تویی......
ما را در سایت و دلیل تویی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 19:04